23 October 2011

  • عینکِ چهره‌ها

    عینکی که بر چشمان تو بود
    چهره‌ای دیگر را دید
    شعری که دیگر نبود
    اندوهی که دیگر دوست نداشتم

    تو در تمام شب‌های ماه
    بادهای سرد
       بادهای سیاه را دیدی

    مانند شب
       که هر واقعیت را با خیالی از تو دور می‌کرد

    کاش
       به خواب برمی‌گشتم
    عینک چهره‌های تو
    خودت را نمی‌دید..

    سعید حبیبی

    -------------------------------------
    ذهنیتی که هر شخص از علایق خود به تصویر می‌کشه، بسته به سلیقه‌اش برای مخاطب عرضه می‌شه. گاهی این مسیر به سمتی میره که مخاطب اینطور به قضیه نگاه می‌کنه که صاحب اثر از موضوع مربوطه اطلاعی درست نداشته و فقط با در کنار هم قرار دادن یکسری کلمات خاص، خواسته موضوعی رو مطرح کنه. این موضوع به وضوح در رضایت افراد مختلف دیده میشه. معمولن موضوعاتی که به سادگی مطرح میشن مخاطب بیشتری دارن چون صاحب اثر بیشتر از اینکه مخاطب اصلی اثر را رونوشت قرار بده، مخاطب‌هایی را در نظر میگیره که بتونن با مطرح کردن پیشنهادات و انتقاداتشون که در محیط اینترنت با به اشتراک گذاری بالا و پایین شناخته میشه به نحوی خودشون را با اثر شریک کنن. این موضوع از سمت و سویی برای خیلی از افراد چه حالا در نویسندگی و چه هنرهای دیگه، ممکنه به ضعیف بودن اثر اشاره بشه در حالی که مخاطب‌های دیگری این سبک رو بیشتر مورد پسند قرار میدن. هر هنری بسته به موضوعی که انتخاب میکنه مورد حمایت قرار میگیره و من برام مهم نیست که اثر مربوطه، چطور بیان شده. گاهی یک هنر تنها به موضوعی خاص اشاره میکنه که در ظاهر نمایشش سخته و به اصطلاح، خودِ صاحب اثر از اون موضوع خبر داره. من به شخصه جزء دسته‌ی دوم قرار میگیرم. حرفه‌ی نویسندگی ندارم. درسی در موردش نخوندم. اطلاعات علمیم در این زمینه خیلی خیلی کمه. در تمام مدتی که این بلاگ آپدیت میشه، به این خاطر ادامه میدم که هدفی را دنبال کردم. تنها برای کمتر کردن ذهنیتم از یک موضوع و یا یه طورایی خالی کردن خودم. بی‌معنی بودنِ به ظاهرِ یک اثر اگه برای خود صاحب اثر دارای ارزشی ورای مقبولیت مخاطب‌های عام داشته باشه، برای من صاحب ارزشه. این موضوع را برای این مطرح کردم که نوشته‌هایی که در این وبلاگ قرار می‌گیره هدفش مقبولیت عام نیست، تنها به تصویر کشیدن ذهنیتی هست که قراره از هر شبِ من بیرون بره. با تمام این حرف‌ها، خودم هم مخاطب وبلاگ‌ها و نوشته‌ها و نویسنده‌های فراوانی هستم. دوست ندارم به راحتی از کنار یک موضوع گذر کنم. معمولن کارهای پر تضاد رو بیشتر از بقیه دوست دارم. مخصوصن نوشته‌هایی که همه‌چیز به خواننده واگذار بشه که بتونه تحلیلی از نوشته داشته باشه. خودم هم دوست دارم اگر نوشته‌ای می‌نویسم، اینطور باشه. امیدوارم شمایی که به هر نحوی با بلاگ آشنا شدی، این دید را در خوندن متن‌ها داشته باشی. ممنون از وقتی که به من اختصاص دادید. موفق باشید.
    #
  • 19 October 2011

  • عازم

    و ضرب‌آهنگ صدایت
    آنقدر بودنت را برایم یاد می‌آورد
       که لمسش می‌کنم

    آنقدر این من را فریب می‌دهد
    تا در هر دوردستی به دنبالت بگردد

    شادی‌های هر لحظه‌ام
    فریب هر ضرب‌آهنگی‌ست که یاد تو را می‌آورد

    دوردست‌های من
    هر شب از این افق روشن می‌‌شوند
        از زیر پای یاد تو

    خدا می‌داند
    در هر نبودنت
    چند بار عازم دوردست‌ها می‌شوم
       خدا می‌داند

    سعید حبیبی
    #
  • هر ایستگاه، یک منتظر

    قرارمان این شد در تمام ایستگاه‌ها منتظر باشیم

    در این زمین بیگانه
        می‌توان برای هر انتظاری
        ایستگاهی بود

    اینجا چه می‌گذرد
       که هر دستی از آن سوی عکسی کهنه
       چشم‌های تو را لمس می‌کند؟!..

    من مرده‌ای می‌شوم بر تن زمین
    می‌شوم کابوسی برای گور
    که هر تصویر کهنه‌ی تو
        یک ایستگاه من است

    قرارمان این بود
    در تمام ایستگاه‌ها منتظر باشیم

    سعید حبیبی
    #
  • 18 October 2011

  • چهار گوشه‌ی عالم

    یک شعر
    یک موسیقی
    یک رنگ
    یک نامه..

    اینها چهار گوشه‌ی عالم من‌اند

    دوست می‌شوم با تو
    با تو که در این پاییز هم می‌توان بی‌قاعده دوست بود

    مرا به یاد بیاور
    دریای دیدگان من
        عادت به مرگ این همه عالم ندارد

    سعید حبیبی

    #
  • 13 October 2011

  • در جستجوی رنگی آبی

    آغاز کردن‌هایم
    هر بار که «راه» را می‌روم
       آخر بوده‌اند

    آغاز کردن‌های من
    در هر آسمانی که آبی‌ست
    رنگ‌رنگش تصویری از وجود توست
    در هر آسمان دیگر
       بی‌تصویر

    تصویرهای من
    به سادگیِ این آسمان‌های بی‌رنگ است
         به سادگی جستجوی رنگی آبی

    در کدامین رنگ پنهان می‌شوی؟

    تمام آغاز کردن‌های من
    در پی «راهی»ست
    که «راه رود»
       که «ببیند راه می‌رود»

    آخر بودن چه معنی دارد..

    سعید حبیبی
    #
  • 08 September 2011

  • لمسِ رویا

    در من
    اضطرابی شیرین
    برای توست

    در را باز می‌کنم
    و هواپیما را به پایت می‌آورم

    جز شکار تو به آن سوی مرزها
       از پشت میله
    تنها به تو فکر می‌کنم

    من مردِ رویاهای شب‌ام

    این که غیر ممکن نیست
    #
  • 07 September 2011

  • زمزمه‌های سنگین

    شانه‌های تو
    چروک چروکِ کلماتی را به دوش می‌کشند
    که تنهایی را به آغوش گرفته‌اند

    نظاره می‌کنم
    و به شانه‌هایی می‌اندیشم
    که سر بر سینه‌ام می‌گذارند

    هیچ‌کس نمی‌داند
    که سینه‌ی من
    چه را زیر لب زمزمه می‌کرد..
    #
  • 06 September 2011

  • منِ تلخ

    تصویر لبخندت
    در این بی چشمیِ من
    چه خوب می‌رقصد

    قرار ما این نبود

    چطور می‌شود تلخ بود
       وقتی تو می‌رقصی

    تو که ماه باشی
    من شب می‌شوم

    چطور می‌شود تلخ بود

    سعید حبیبی
    #
  • 04 September 2011

  • در قلب من، نفس‌هایی گُر گرفته‌اند

    آرام گرفته‌ام
    برای نفس‌هایم
    که باران خزان را
    به سوی من سیلاب کرده‌اند

    برای بریده باران‌های این نفس
    توفانی از چکمه‌های عابران را دیده‌ام

    در قلب منی تو
    نفس‌هایم
       از حجم این عابران گُر گرفته‌اند

    به سالیان دراز
    این نفس‌های حاشیه نشین
    در نیمه راه جهانِ من مانده‌اند
    و تو
       چیزی جز تباهیِ عابران
       نمی‌دانی

    در این قلب
    به معنای تباهی
       موج می‌زنی
    به معنای موج 
       زندگی می‌کنی

    همه در هم گم می‌شویم

    من
       به هنگام زندگی در تو
    و تو
    به آرامی
       در سرانگشتانم

    در قلب منی تو

    بر تو می‌خوانم
    بر تو می‌رقصم
    بر پهنه‌ی دریای تو
       موج می‌زنم

    هر چه هست
       همان می‌شوم

    و با سکوتی از ته دریا
    خانه‌ای برای پرنده‌ات می‌سازم
    تا غبار فراموشی را
    در من نبیند

    سعید حبیبی
    #
  • 10 August 2011

  • سرگرمیِ شب

    در هر شبی گذر کند
    سرگرمش می‌شود
    و در مه گم

    نه روز
    و نه آنچه می‌بیند
    رد پایی را که می‌خواهد راه نمی‌رود

    عاشق کوچه‌ها و خیابان‌ها
    هنوزم که هنوز است
    سرگرم شب است

    برای حرف می‌جنگد
    با اینکه سکوت را دوست دارد

    عاشق کوچه‌ها و خیابان‌ها
    چشم می‌گشاید
    و شب را می‌بیند
    و حتی نمی‌خواهد
       تباه شود

    سعید حبیبی
    #
  • 31 July 2011

  • دوستی که از تو هراس داشت و می‌خندید

    من
    یک بیراهه
    چون کودکی که آرامش را
    از پشت سطرها می‌بیند

    من
    پیراهنی پاره‌ام
    که عادت کرده‌ام

    من
       پس گرفته نمی‌شوم
    در پسِ کوه مانده‌ام
    و پرده‌ی نیمه افتاده‌ی اتاقِ من
    در جیب باد جا نمی‌شود

    من
    مقابل کوچه‌های باریک کم نمی‌آورم
    و حتی جایی دور
       دریا را می‌بینم

    گاه باید
    چون بادی سرد
    عزیزترین دوستت
    تیک تاکی شود
       که از تو هراس دارد

    سعید حبیبی
    #
  • 07 July 2011

  • گمشده

    هر زمان ماه
    قهرمانم نباشد
    من از اینجا خواهم رفت

    هر زمان این مسیر
    فراموش شود
    من از اینجا خواهم رفت

    رفتن
    در گم شدن گم شده
    درست مثل این ماه
       یا مسیر
       که در قهرمانی دیگر گم شده

    از چه می‌نویسم؟
    از ماهی که هر شب اینجاست؟

    من پیمانم را فراموش کرده‌ام
    و به قهرمانم می‌اندیشم

    گم شدن دیگر چیست؟

    سعید حبیبی
    #
  • 06 July 2011

  • بازنده

    تو خوب می‌دانی
    چشم‌های تو
       مشکوک است

    هر آن
    این بازی
    در صبحی مه گرفته
    خوابی را زنده می‌کند
    و سحر
    بازی را
    به رنگ چشم‌های تو نام می‌نهد

    تو خوب می‌دانی
    چشم‌های من
    خواهند برید

    کنار ظرف‌های میزِ صبح
    نشسته‌ای
    و من با دیدنت فکر میکنم
    چرا زود شب نمی‌شود

    چشم‎های من
    دوباره ابرِ باختن گرفته‌اند

    سعید حبیبی
    #
  • 27 June 2011

  • سایه

    حالا که این ویرانی درست شدنی نیست
    بگذار فقط همین باران
    به جای تو نقس کشد

    خیالی که تو ساخته ای
    شعر آسمان را هم
       عوض کرده

    این عشق
    پایانش
    جز من
       و یک تابلوی نقاشی
       به رنگ توفان
    مسافری ندارد

    سعید حبیبی
    #
  • 20 June 2011

  • آهنگ بودنت

    گفت
       تنها سازی که صدا می‌داند
       خشکیده است

    آن‌گاه که پشت تمام این حرف‌ها
    صدا فریاد می‌زند
    می‌خندم

    انگار که اینجا نشسته‌ای

    این دست‌های مودب
       وقتی روی می‌آورند به سوی تو
    سالن خالی می‌شود

    گفتند: ساکت!

    حالا
    روزها و شب‌ها
       از هرچه، به هر چه، حس کنند
       تو را می‌شناسند
       تو را می‌خوانند
    و ساز را خشکیده
         رها

    سعید حبیبی
    #
  • 19 June 2011

  • برای تو

    بعد از این
    اگر دریا کنار تو آرام گرفت
       حسودی می‌کنم

    حسودی می‌کنم
    وقتی استخوان‌هایم
    کنار تو
       آرامی نداشتند

    برای تو
    با خیال‌هایم
    موج‌ها را کنار می‌زنم
    تا در تکه‌های دریا
       مسافرت شوم

    من
    در دریایی آب شدم که
    حسودی‌اش می‌کردم

    سعید حبیبی
    #
  • 15 June 2011

  • بیهودگی

    تمام شانس‌هایم را می‌توانی بِبَر
         بیهودگی‌ست

    مرا نیز مفهومی دیگر گرفته است

    با تمام مردگان
       به تماشای جویبار نشسته‌ایم

    بدین هنگام
    آن کس که مرا این‌گونه می‌شناسد
    از پایین جویبارها
       درد را می‌چیند

    نه
       من را می‌شناسد
       درد را
          خیر

    و من این همه
    در جویبارِ خاموشی‌ام
    برای تو
       زنده مانده‌ام

    سعید حبیبی
    #
  • 13 June 2011

  • آرام آرام

    دل‌تنگت می‌شوم
    چه هنگامِ بودنت
    چه هنگام بودنت بر پله‌ها

    از بالا به پایین می‌روی
      از پایین به بالا

    صدای قدم‌هایت بی‌آنکه باشی هم به گوش می‌رسد

    بی امان
    از دقترها
    از قلم‌ها
    از فنجان‌ها
    از کافه‌ها
    از باران‌ها
       صدایت به گوش می‌رسد

    تو
    آرام
       آمدی
    آرام کردی
       ولی آرام نرفتی

    سعید حبیبی
    #
  • 11 June 2011

  • ایستادن

    با هر ایستادنی
    رویت را به سوی باور می‌بری
       اگر برایش هیزم نباشی

    صبر می‌کنی تا هیزم نباشی

    پناه می‌برم
       به برگ‌های تو

    چه جرمی داشته‌ام که هیزم شوم؟
       من با تو من شده‌ام

    از اینجا آسمان پاره پاره است
       پاره پاره از برگ

    با هر ایستادنی
       نیمه رها نمی‌کنی

    با هر ایستادنی
       نیمه رها مکن.

    سعید حبیبی
    #
  • 10 June 2011

  • انسان چه زود می‌میرد

    از ابتدای سطر شروع می‌کنم
    و تا انتها می‌نویسم
       «من بازی بلد نیستم»

    انسان چه زود می‌میرد

    از این به بعد
    هر اشتباهی به جانب این چشم‌ها رخ دهد
       مصببش توئی

    چرا تو را نمی‌شود همیشه دید؟

    اگر به دستان من بود
    چشم‌هایم را به چشم تو کوک می‌کردم

    می‌خواهم بنویسم
       من بازی بلد نیستم

    می‌خواهم بنویسم
       من بازی بلد نیستم

    می‌خواهم بنویسم
       من بازی بلد نیستم...

    این دست‌ها
    بازی را از یاد برده‌اند

    من بیهوده زنده‌ام

    سعید حبیبی
    #
  • 09 June 2011

  • خاموشی

    باغبانی نقاش
    مرا در میوه‌ای می‌کشد

    آمدنم
       با انگشتان اوست

    رفتنم
       با انگشتان اوست

    ماندنم
       با انگشتان اوست

    من فکر می‌کردم
    میوه را من می‌سازم

    تقصیر میوه که نیست
    من در رنگی پنهان شده‌ام
       که میوه مرا بلعیده است

    سعید حبیبی
    #
  • 08 June 2011

  • غربت

    پرندگان را بگو
       آواز نخوانند!
       حتی از بال‌هایشان جدایم کن

    گاهی برای دل‌تنگی
    آن‌ها را صدا می‌زنم
    و زمین را به شکل احمقانه‌ای
       چشم می‌دوزم

    ناگهان نگو!
    با آن‌ها می‌شود به آسمان رفت
       همین‌طور که نگاهت می‌کنند

    همین‌طور که نگاهم می‌کنی
    یک خاطره نیز بیاور
    تا از یادم برود
       این یک آرزوست
    وقتی لکه‌ای آب هم
       صدای ساعتی را به گوشم می‌دهد

    سعید حبیبی
    #
  • 02 June 2011

  • چشمِ شکسته

    سطرها را جان گرفتیم
       با چشم‌های سفید و بی‌دایره
    از ترس اشکِ سرخ

    بی درد
    چه خواهم خواست؟
    وقتی سوال‌ها
    سرانجام در بیداری دور می‌شوند

    دنیا را به آتش کشیده‌اند
       من نمی‌توانم دیگر

    در من
    معنای مرگ مرده است

    تنها
    اشک سرخ
    جایش می‌ماند

    چشم‌هایت را نداری
       نمی‌فهمی چه می‌کشم

    سعید حبیبی
    #
  • 01 June 2011

  • سکوت

    انتظاری وحشی
       مرا نظاره می‌کند

    می‌توانم بنشینم
       و در سکوتش شریک شوم

    می‌توانم وحشی شوم
       و انتظاری وحشی را
       که در سکوت، مرا نظاره می‌کند
       بکُشم

    دیگر خواب معنی نمی‌دهد

    من به دیوار خیره مانده‌ام
    و انتظار
       به خواب

    تو چشم می‌گذاری
       و انتظار به من حمله می‌کند

    دیگر خواب معنی نمی‌دهد!

    وحشی اگر شوم
       سکوت را چه کنم؟

    سعید حبیبی
    #
  • 31 May 2011

  • رویا

    نامی که گفته بود
    برای گذشتن آمده است
    اینجا ماند

    جایی میانِ آخرها
       روزها دورِ خود می‌گردند و
    آن نام
    تنها برای نقاشی
       رنگ می‌شود

    من به باغ می‌روم
    و با آلوچه‌ها حرف می‌زنم

    رنگ نقاشی می‌کشد
       و من آن‌جا
        در میان یادِ تو می‌مانم

    رویا
        رنگی برای ماندن است

    سعید حبیبی
    #
  • 27 May 2011

  • دوست قدیمی

    چقدر طول می‌کشد
    این آینه تمام شود؟

    درست چهار نعل می‌دود
    و بر سر گذرگاه
       سکوت می‌کند

    بقیه‌ی نگاه را چند می‌فروشند؟
       کفِ جاده دیگر آهنگ خالی نمی‌نوازد

    مراقب خودت باش
       این را جاده می‌گوید!
    و باران در نباریدن
    برایت دعا می‌کند

    سعید حبیبی
    #
  • 26 May 2011

  • ولگردی

    ولگردی
       پاسخ به نسیمی پر از گرمی‌ست

    هر کجا باشی
    این تلخی
       در گوشه‌ای می‌نشیند
       بی‌خبر

    همین‌طور
    که زیبا هستی
       به چشمانت نگاه کن

    همین‌طور که رویا را ادامه می‌دهی

    من به رویا عادت کرده‌ام

    حواسم را هم که پرت کنی
       اتقاق خاصی نمی‌افتد

    سعید حبیبی
    #
  • 23 May 2011

  • پیشکش

    طعنه می‎زنم بر خودم
      و با طوفان بر پرتگاه تو
    همراه می‌شوم

    شعر
    تو را می‌بیند
      و مرا در زنبیلش جا می‌گذارد

    چرا از خود گذرم
      وقتی پیشکش نگاهت
    باز به راه تو
    همراه من است

    به شعر بگو
    زنبیلش خالی‌ست!

    این سنگینی
      نگاهِ توست

    سعید حبیبی
    #
  • 22 May 2011

  • ادامه‌ها

    بی‌قراریِ تو را به تصویر می‌کشم
    قلم به دست
         به هر خط

    هنگام خسته شدن و ایستادن
         تو را ادامه می‌دهم

    به وقت خوابیدن
    نامت با ذهنم درگیر است

    تو کیستی؟

    پیشِ من
    تو از پیشانیِ درخت
        پیدایی

    مثل الان که صبر می‌کنم
    و تو را در خالی‌ترین لیوان
         به آغوش می‌کشم

    سعید حبیبی
    #
  • 21 May 2011

  • خانه

    هنوز خسته‌اند
    هنوز قدم که می‌گذارند
        ساحل می‌فهمد
        بازگشته‌اند

    در دوردست‌ها
    سقف خانه‌ای
    چکه می‌کند...

    بروم خانه یا نروم!

    هر بار قدم می‌گذارم به خانه
    می‌ترسم
         تو رفته باشی

    آخرین موج‌ها
    بی‌قراری می‌کنند

    من تو را بیشتر دوست دارم
         یا ساحل؟

    سعید حبیبی
    #
  • 20 May 2011

  • باور

    گاهی
    هیچ‌کس
    حرف باران را باور نمی‌کند

    گاهی هر کس
    به دنبال دروغ گفتن باران است

    باران می‌بارد
    بی‌آنکه من بخواهم
         تو بخواهی

    این قطار کش آمده است
    دورِ استخری از جا پای ما

    یک کلمه می‌خواهم
         تو باید راننده باشی
    و در ساحلی دور
    باور را دوست بداری

    گاهی من و تو
    جا پای هم را می‌بینیم
    و باور نداریم
         غرق شده‌ایم

    سعید حبیبی
    #
  • 19 May 2011

  • بازی کودکانه

    چگونه شکل دهم این دل را
    وقتی به جانب تو زیبا می‌شود

    تمام روز
    در جستجوی پرنده‌ای
         و می‌خواهی غرق نشوی

    صدایت را می‌شنوم
         از پاهایم می‌گذرم

    صدای پای تو مرا گول می‌زند
    اینان باور ندارند!

    می‌خواهی بازی را عوض کن

    تو قایم شو
    و من برایت گم می‌شوم

    سعید حبیبی
    #
  • 18 May 2011

  • تو و خوابِ من

    رنگی تند
    زمین را یکجا پیروز خواهد کرد

    تو باید یاد داستان‌های خوب باشی

    این یک آرزوست!

    باران
    در قماری خونین
    زمین را خواهد کشت
    و کاری از تو و خوابِ من بر نمی‌آید

    پیش از این
    من به برگ‌های پاییز باخته‌ام
    و تو
    آرام
         پلک‌هایت را بر هم گذاشتی

    تا نیم ساعت دیگر
    تمام این خواب
    پر می‌زند
         و من چشمانت را می‌بینم.

    زمان را صدا بزن
    پاییز خانه کرده است.

    سعید حبیبی
    #
Powered By Blogger.com - All Contents are by Saeed Habibi. - Don't use Internet Explorer